صفحات: << 1 ... 856 857 858 ...859 ...860 861 862 ...863 ...864 865 866 ... 945 >>
#من هیچوقت دل به نبود نمیبندم.
درد هم اگر بماند، می ترکاند …
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند.
روز و شب است، روشنی دارد،
تاریکی دارد ، پایین دارد بالا دارد!
کم دارد، بیش دارد …
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده،
تمام میشود، بهار میآید …
##حکایت_آموزنده
دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:
« امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به برکه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:
« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:
« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟»
دوستش پاسخ داد :
«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند…
#لحظههایِ زندگیتان پُر از آدم حسابی هایی باشد که تا وقتی اسمی از آنها میشنوید کُلی حالِ خوب نصیب دلتان شود!
آنهایی که آرام آرام در وجودت ریشه میکنند و همه جوره پایِ دلت مینشینند…
آنهایی که اگر هرروز هم به دیدنشان بروید باز دلتان می خواهد چند ساعتی بیشتر کنارشان باشید…
آنهایی که اگر شاعری ، شاعرترت میکنند…
آنهایی که بی محابا عشق می ورزند…
و هرچقدر دور باشند امّا مراقبند کسی جایشان را نگیرد…
زندگیتان پُر از آدمهایی باشد که عشق را برایتان معجزه میکنند…
#سادگی» نگاهت را دوست دارم……..
همانی
که تمام زندگی ام را «پیچیده» به هم..!!
#روزی زنی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،بیمار شد.
شوهراو که راننده موتورسیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا درشهراستفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.زن بااحتیاط سوارموتورشدواز دست پاچگی وخجالت نمی دانست دست هایش را کجابگذاردکه ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید:
چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.با خجالت کمرشوهرش رابغل کرد و کم کم اشک صورتش راخیس نمود.به نیمه راه رسیده بودند که زن ازشوهرش خواست به خانه برگردند.
شوهرش باتعجب پرسید:
چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد:
دیگرلازم نیست،بهترشدم.سرم دردنمی کند.
شوهر همسرش رابه خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ی #مرا_بغل_کن چقدر احساس خوشبختى رادرقلب همسرش باعث شده که در همین مسیرکوتاه،سردردش راخوب کرده است. عشق چنان عظیم است که درتصور نمی گنجد.فاصله ابراز عشق دور نیست.فقط ازقلب تازبان است وکافی است که حرف های دلتان رابیان کنید.
<< 1 ... 856 857 858 ...859 ...860 861 862 ...863 ...864 865 866 ... 945 >>