فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

عشق و محبت

هیچکس نـفهمیـــــد که « زلـیخـــــــا » مــَـــــــــرد بـود ..! میــــدانی چــــــــــــرا ؟؟؟ مـــــردانـــگی میــخواهـــــد مــــــــانـدَن ، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد

جستجو

موضوعات

موضوع: "بدون موضوع"

صفحات: 1 ... 354 355 356 ...357 ... 359 ...361 ...362 363 364 ... 945

1398/06/15

  01:42:00 ب.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

تصویرنگاری_محرم

#تصویرنگاری_محرم
ارباب چرا به هردری میزنم در کربلا برویم باز نمیشود به هرکی میگم دعاکن کربلایی شوم میگویند بسه کافیته ماکه نرقته ایم چی بگییم ولی با خودم میگم اللهم ارزقنا زیاره الحسین
چرا کسی درکم نمیکنه هیچکس بخدا دوریش سخته خیلی سخته باورکنید دارم این مطلب مینویسم دستم میلرزه واشکم در اومده…ارباب نمیخوام ناشکری کنم ولی کاش حرمتوندیده بودم که اینقدر دیوونه شدمه ومن باخودم میگم آخه ارباب چیشده که من هر 2روز یبار خواب حرمو میبینم اینقد داغونم وانگار یکی بهم میگه نترس دیدارمعشوق نزدیکه
ارباب دیگه دوووم ندارم بطلب واقعاسخته برام
همه میان حرمت وماهم مانندتماشاگر ان نگاشون میکنیم

  01:35:00 ب.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

یا ابوالفضل العباس

#خیالی نیست در اطراف حرم!…

طفل شیرخواره در خوابی عمیق است و…

دختر سه ساله مشغول بازی های کودکانه و…

هراسی نیست!

واسه دل ها تسلاست صدای پای عباس…

یا ابوالفضل العباس…

1398/06/13

  09:06:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

رجبعلی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

از #رجبعلی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍمی؟

ﮔﻔت : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪگی ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:

*دانستم ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ نمیخورد ،
ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
*دانستم ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ میبیند ،
ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
*دانستم ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ نمیدهد ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
*دانستم ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ،
ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
*دانستم ﮐﻪ نیکی ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ نمیشود
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ میگردد ،
ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮبی ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!

  09:04:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

حسین را نمیشناسم

#شخصیت_نگاری_محرم #حسین را نمیشناسم
ولی وقتی از راننده تاکسی خواستم ضبطش را روشن کند گفت:
جوان مگه مسلمان نیستی؟امروز روز اول محرم است!
فکر کنم بخاطر همین کرایه ام را دو برابر حساب کرد!!

حسین را نمیشناسم،ولی گویا حاجی سر کوچه خوب او را میشناخت ؛که موقع رسیدن هیأت محله پایین فریاد میزد محکمتر طبل بزنید!
حسین را نمیشناسم،ولی شاید فردا سراغش را از پیرزن نابینایی که دیشب بوی نذری را فهمید ولی نصیبش نشده بود گرفتم!

حسین را نمیشناسم،
ولی شاید نشانی اش را از ان مرد میانسالی که در صف چنان با عشق زنجیر میزند،
ولی مدتهاست که از پدر پیرش که در خانه ی سالمندان است خبر ندارد گرفتم!

حسین را نمیشناسم،
ولی به نظرم خیلی مقامش بالاست که عده ای بی آنکه نماز بخوانند برایش بر سر و سینه میزنند!

حسین را نمیشناسم
ولی از دعوای هر ساله ی هر دو هیأت بر سر صدای طبل معلوم است که خیلی طرفدار دارد!

دنبال کسی میگشتم تا از حسین برایم بگوید
ولی بوی قیمه ی ظهر عاشورا حسابی هوش و هواس همه را به هم میریخت

حسین را نمیشناسم
ولی حسینیه های چراغانی را خوب میشناسم!

اینجا، همه فقط نام حسین را میدانند
نه راهش را
راه حسین
راه عشق است
و مهربانی و مهرورزی
و دستگیری از نیازمند و کمک به مظلوم .
واااای که حالا برادر و خواهر از برادر و خواهر،
همسایه از همسایه خبر ندارد

حسین را نمیشناسم
ولی حسینی ها را خوب می شناسم!

آخرین نامه‌ای که امام حسین (ع) از کربلا برای برادرش محمد حنفیّه و جمعی از بنی هاشم نوشته، بسیار کوتاه و عجیب است:
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیم
امّا بَعد: فَکانَّ الدُّنیا لَمْ تَکُنْ وَ کانَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلام.»

به نام خدای بخشنده مهربان،امّا بعد، پس گویی هرگز دنیایی نبوده و گویا همواره آخرت است والسلام.

  08:58:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

غیرت و حیا چه شد؟

#غیرت و حیا چه شد؟

شیخ بهاءالدین عاملی در یکی از کتاب‌ های خود مینویسد: «روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمیدهد. قاضی شوهر را احضار کرد. سپس از زن پرسید: آیا شاهدی داری؟

زن گفت: آری، آن دو مرد شاهدند.قاضی از گواهان پرسید: گواهی دهید که این زن پانصد مثقال از شوهرش طلب دارد. گواهان گفتند: سزاست این زن نقاب صورت خود را عقب بزند تا ما وی را درست بشناسیم که او همان زن است. چون زن این سخن را شنید، بر خود لرزید!

شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید؟برای پانصد مثقال طلا، همسر من چهره ‌اش را به شما نشان دهد؟! هرگز! هرگز! من پانصد مثقال را خواهم داد و رضایت نمی‌دهم که چهره‌ی همسرم درحضور دو مرد بیگانه نمایان شود. چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهرش بخشید.»

چه خوب بود که آن مرد با غیرت، جامعه‌ امروز ما را هم میدید که چگونه رخ و ساق به همگان نشان میدهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده‌ آنهایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند.
اللهم أصلح کل فاسد من امور المسلمین

1 ... 354 355 356 ...357 ... 359 ...361 ...362 363 364 ... 945