فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

عشق و محبت

هیچکس نـفهمیـــــد که « زلـیخـــــــا » مــَـــــــــرد بـود ..! میــــدانی چــــــــــــرا ؟؟؟ مـــــردانـــگی میــخواهـــــد مــــــــانـدَن ، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد

جستجو

موضوعات

موضوع: "بدون موضوع"

صفحات: 1 ... 104 105 106 ...107 ... 109 ...111 ...112 113 114 ... 945

1399/05/09

  03:42:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

ب یاد شهدا

یاعلی گفت و دل به دریا زد
در دلش آرزوی رفتن داشت
پَر کشیده میان طوفان ها
عاشقی شوق پَرکشیدن داشت…

یاد شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی

یاد شهدا

  03:41:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

دنیا...

#دنیا چه زیبا می شود وقتی تو هستی
طبعم شکوفا می شود وقتی تو هستی

می خوانم از عشق و تمنای وجودت
جانم “حمیرا “می شود وقتی تو هستی

با اینکه پنهان می کنم احساس خود را
صد حیف رسوا می شود وقتی تو هستی

از حد گذشته بی قراری های این دل
اما شکیبا می شود وقتی تو هستی

ما بین میلیونها نفر، دنیا چه آسان
خلوتگه ما می شود وقتی تو هستی

زیباترین تفسیر راز و رمز “هستی”
با عشق انشا می شود وقتی تو هستی

  03:39:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

عدالت

  03:37:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

همیشـہ فردایے نیست

#همیشـہ فردایے نیست ..
تازندگے فرصت دیگرے
براے جبران این غفلت ها بـہ ما دهد ..
ڪسانے راڪـہ دوست دارے
همیشـہ در ڪنار خود داشتـہ باش
و بگو چقدر بـہ آنها علاقـہ و نیاز داریم

  03:36:00 ق.ظ, توسط سيد فريبا سجاديان مرزبالي  
موضوعات: بدون موضوع

داستان کوتاه آموزنده غلام و وزیر

داستان کوتاه آموزنده غلام و وزیر
سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه میپوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.

غلامی دانا و زیرک داشت.

وزیر به غلام گفت سلطان ۳ سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.

اینکه :خدا چه میخورد؟ چه میپوشد؟ چه کار میکند؟

غلام گفت: هر سه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا…!

اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش را میخورد.

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟

وزیر گفت این غلام من انسان فهمیده ایست. جوابها را او داد.

گفت پس لباس وزارت را در بیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

قانون زندگی، قانون باورهاست

بزرگان زاده نمی‌شوند، ساخته می‌شوند

1 ... 104 105 106 ...107 ... 109 ...111 ...112 113 114 ... 945