صفحات: << 1 ... 55 56 57 ...58 ...59 60 61 ...62 ...63 64 65 ... 989 >>
#آدمیزاد است دیگر!!!
گاهی دلش میخواهد بی هیچ آشنایی
دست خودش را بگیرد ببرد یک جاے دور،
جایی که به زبان دیگرے حرف میزنند….
یک جایی که بشود
قرمزے گاه و بیگاهِ چشم ها را گردن غربت انداخت…
آدمیزاد است دیگر…
هیچ وقت …
از فیلمایی که پایان باز ساخته میشن…
خوشم نیومده …
ازینا که نمی فهمی آخر مردن یا موندن؟!
رسیدن به هم یا نرسیدن؟!
همو دوس داشتن یا نداشتن؟!
اصلا از هر چیز بی سر و تهی بدم میاد!
دست خودم نیست!
ازین که فکر کنم حالا چی میشه عذاب می کشم!
ازینکه ندونم!
ازینکه بلاتکلیف باشم!
به نظرم تو دنیا هیچی …
بیشتر از بلاتکلیفی آزاردهنده نیست…
مثلا ندونی باید ناراحت باشی یا خوشحال
ندونی باید #صبر کنی یا بری…
ندونی برمی گرده یا واقعا رفته…
بلاتکلیفم…
وسط برزخِ بودن و نبودنت…
داشتن و نداشتنت…
خواستن و نخواستنت…
از آدمایی که یهو ول می کنن میرن خوشم نمیاد
اونا می رن…
تو می مونی و یه دنیا دلتنگی…
یه عالمه خاطره …
که نمی دونی باهاشون چیکار کنی…
تو می مونی و یه دل که گیر کرده بین آدمی …
که دوسش داشتی و آدمی که ازش متنفری…
بلاتکلیفی ترسناکه!
غم انگیزه!
دردناکه!
آدم همش میترسه مدیون دلش بشه!
اومدیم و من فراموشت کردم،
بعدا اگه یهو برگشتی
اون وقت چیکار کنیم؟!
می دونم…
تو داری راحت زندگیتو میکنی…
این منم که دارم با خودم می جنگم!
اما نذار این داستان باز بمونه
تو دنیا هیچی …
بیشتر از بلاتکلیفی آزار دهنده نیست…
حداقل برگرد…
#خداحافظی کنیم..
گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن
به رفتن که فکر می کنی
اتفاقی می افتد که منصرف می شوے،
می خواهی بمانی
رفتارے می بینی که انگار باید بروے …
و این بلاتکلیفی
خودش کلی جهنم است …
باورکن…
شک نکن…
همین…
ما فقط یک بار
در کودکی
جهان را نظاره میکنیم
باقی،
خاطره است!
” آموختم ” تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد.
” آموختم ” گاهی از زیاد نزدیک شدن، فراموش می شوی.
” آموختم ” تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم.
” آموختم ” گاهی برای بودن، باید محو شد.
” آموختم ” دوستِ خوب پادشاهِ بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.
” آموختم ” از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنند، ولی زیاد که باشم حیفم میکنند.
” آموختم ” برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم.
<< 1 ... 55 56 57 ...58 ...59 60 61 ...62 ...63 64 65 ... 989 >>