صفحات: << 1 ... 140 141 142 ...143 ...144 145 146 ...147 ...148 149 150 ... 989 >>
#به_قلم_خودم
رسم ” خوب ” ها همین است ؛
حرف آمدنشان شادت می کند
و ماندنشان …
با دلت چنان می کند
که هنوز نرفته …
دلتنگشان می شوی
به# پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز
شیرینی حضورش را تلخ می کند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست …
#مثل آغاز
#چون راه های کوهستانی بودیم
مانده در دوردست ها
اگر ما را می جویی
در غربت شعرها جستجو کن
شاید نسیم مان در مصرعی بوزد
شاید به حقیقت بپیوندد
خواب هایمان…
#شهدا_شرمنده_ایم
واسه رد شدن از سیمهای خاردار نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیمها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.
داوطلب زیاد بود …
قرعه انداختند،
افتاد بنام یه جوون،
همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!
گفت: چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه!
بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.
دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون
جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.
بچهها با بیمیلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.
همه رفتن الا پیرمرد.
گفتند: بیا!
گفت: نه، شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!
مادرش منتظره
<< 1 ... 140 141 142 ...143 ...144 145 146 ...147 ...148 149 150 ... 989 >>